میل بلندِ رفتن

تنگِ عبور جفت

نگاه کن!

عصر لذت همراه است

 

دست در کمر هم راه می رویم

به قلب و قهر و قرار هم می نشینیم

به مزمزه ی چشم و گوش و دهان

الفبای جانمان را از بَریم

 

آنی به قصد و قرارمان می رساند

به مبدأو مقصد نامعلوم

ارقام نجومی

شایعاتِ بومی

خط و ربطی که به عقل جن هم نمیرسد

 

دیروز از زنی می گفت

که لیلای قرارش شکست

امروز از مردی

که دهانش سکوت شد

 

سکوتش پرازصدایی ست

که گاه بر شانه های راه می ماند

بکارتی روسپی ست گاه

با نرخ متعادل

 

ما را به جزوه های تنش می کاود

آیه هایی که شأن نزول نمی شناسد

جذبه هایی که من ... به منی می رساند

رسانَکی که خود رسول زمینی ست

 

سر و چشمی به هم دوخته ایم

دوش به دوش سایه ی دیوار

زیگزاگ راه

اتوبوس

اداره

پارک

دانشگاه

بیخ چشم و گوش خانه

سایه ی بستر

 

چشم در چشم سکوت و

گوش به زنگ صدایی می مانیم

همیشه اما

حرفی برای گفتن کم می آورد

دهانی که گُمَش کرده است.