باز خوانی شعری از واهه آرمن

 کابوس

 

 

طناب دار گردنش را فشرد

آرزو کرد

کاش،برای آخرین بار سیبی گاز می زد

صدای جلاد او را به خود آورد:

                 تو هیچ کس نبودی

                وهیچ کس نبودنت را نخواهد گریست!

ناگهان زیر پایش خالی شد .

بیدار شد

چهره ی عرق کرده اش رابا دست پوشاند

حضور بیگانه ای را در اتاق حس کرد

«من شعر می نویسم»

نعره زد کینز برگ

«چون میلیونر هااز شرق تا غرب

سوار رولزرویس می شوند ،اما فقرا

پولی برای درمان دندان هایشان ندارند »

بر خاست

به کوچه زدو قدم زنان

به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت ،رفت

در کوچه

ره گذران قهقهه می زدند

ماشینی از کنارش گذشت

جلادی را که در خواب دیده بود ،شناخت

          سوار بر رولزرویس.

سیبی را که آرزو کرده بود به یاد آورد

و دوست بی دندانش را

ناگهان

       زیر پایش خالی شد ./

 

 

 

 

 

طناب دار گردنش را فشرد

آرزو کرد

کاش ،برای آخرین بار سیبی گاز می زد

صدای جلاد او را به خود آورد

              تو هیچ کس نبودی

              و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست

ناگهان زیر پایش خالی شد .

 

 

شعر بین واقعیت و خیال در نوسان است آیا این واقعیتی خیال انگیز است یا به قول نیچه خیال واقعی ؟ حلقه ی طناب بر گردن تنگ می شود در مرز بین زندگی و مرگ چه آرزویی می شود کرد جز آرزوی گاز زدن سیبی که نماد عشق و زندگی است و شاعرِ دلواپس ،آرزوی وداع آخر را دارد در این لحظه های واپسین !مصرع های بعدی نشان می دهد که شخص مورد اعدام یک آدم معمولی نیست تا گناهش از نوع گناهان روز مره باشد چرا که جلاد به او می گوید :« تو هیچ کس نبودی/و هیچ کس نبودنت را نخواهد گریست» و این حرف آخر همه ی جلا دان تاریخ است تا در فرافکنی برای عمل ننگین خود تو جیهی بیابند اما روشن است که جلاد از «همه کس »بودن ِآن شخص در رنج است و از این که همه کس بودنش را خواهند گریست .

 

 

بیدار شد

چهره ی عرق کرده اش را با دست پوشاند

«من شعر می نویسم

نعره زد کینز برگ

«چون میلیونر ها از شرق تا غرب

سوار رولز رویس می شوند اما فقرا

پولی برای درمان دندان هایشان ندارند»

 

 

وجه دیگر تعلیق آشکار می شود :ای! ...این که کابوس بود !!؟ اضطراب ناشی از به دار آویخته شدن خسته اش می کند و عرق بر چهره اش می نشاند .دست بر چهره می گیرد ،شوک و شک ناشی از اعدام و خیال و حالت بین راحت و ناخوشی به تأملش وامیدارد تعلیق دوباره ای آغاز می شود، «خیال واقعی »حضور بیگانه ای را در اتاق حس و لمس می کند اما این بیگانه کسی جز کینز برگ معترض نیست وکلمه ی بیگانه در اینجا تجاهل العارف می نماید چرا که کینز برگ، خود راوی هم هست و قتی که ان اعتراض سرشتی شاعران را بیان میکند :مصرع «من شعر می نویسم»انگار از زبان  راوی  بیان می شود هم اززبان کینز برگ.تازه می فهمیم کسی که قرار است  اعدام شود خود راوی –شاعر است چرا که صدای او با صدای کینز برگ یکی است صدای کینز برگ – شاعر مرز جغرافیایی را در می نورددیعنی این اعتراض سرشتی ،شرق تا غرب را در بر می گیرد و متوجه محدوده ی خاصی نیست .طنز ظریف و تلخی در مصرع«اما فقرا پولی برای درمان دندان هایشان ندارند »نهفته است .راوی –شاعر دندان را که وسیله ی تغذیه است برای فقرا  در نظر گرفته است تا  مخاطب را متوجه نانی کند که برای فقرا نیست یا این که درمان دندان و دهان فقرا همان نان است که نیست!

 

 

برخاست

به کوچه زد و قدم زنان

به سوی خانه ی دوستش که دندان نداشت ،رفت

در کوچه

ره گذران قهقهه می زدند

ماشینی از کنارش گذشت

جلادی را که در خواب دیده بود، شناخت

              سوار بر رولز رویس

سیبی را که آرزو کرده بود به یاد اورد

ودوست بی دندانش را

ناگهان

       زیر پایش خالی شد .

 

 

در بیداری به سوی خانه ی دوستی می رود که دندان ندارد یا در اصل نان ندارد .ره گذران بی خیال قهقهه می زنند جلاد ابتدای شعر ،سوار بر رولز رویس از کنارش می گذرد .یک تداعی ما را به میانه ی شعر بر می گرداندکه :میلیونر های از شرق تا غرب سوار بر رولز رویس همان جلاد هستند ؛نوعی این همانی در اینجا تداعی می شود .سیب آرزو را به یاد می آورد که همان عشق و زندگی است و دوست بی دندانش را ناگهان زیر پایش خالی می شود یعنی دوباره در انتهای شعر به تعلیقی زیبا می رسیم ؛تعلیقی که خواننده را بین خیال و واقعیت مردد نگاه می دارد که آیا راوی –شاعر آویز بر طناب دار زیر پایش خالی شد یا این که پس از رهایی از کابوس و قدم زدن در خیابان...و دیگر این که این شعر ِتوأمان خواب و بیداری و خیال وواقعیت مثل همه ی شعر های خوب از پایان آغاز می شود و در ذهن ما ادامه می یابد .