ترسوز
دندان قروچه که آمد صدا
همه رویای تنم پرید
آهی شدم که گرم افتاد
برگ از برگ نجنبید
کوه
حتی نگفت آه...
مانده در چمباتمه ی سنگی
هی گذر رود را می پاید
رودخانه
از بیخ گوش تشنه نمی خواند
در خلسه های کور
تنها سر دریا شدن دارد
آفتاب
در سایه روشن تکرار
دزدانه می آید و می رود
تاخسته اش
سر به بالش مهتابی بگذارد
ماه
فرقی نمی کند سکوتش
تکیه به کدام شاخه بنشیند
ایستاده...افتاده ...
اتفاق می شویم
تنها
تر از صدای سر گردانی می سوزم
که در من آشیانه داشت .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 12:16 توسط جلیل قیصری
|
معرفی آثار نویسنده :