گذشته را  به حال مي خواند

حال را به گذشته

در خوانش آينده

چشم مي گذاشت و

                                 زمزمه هايي

كه قبول اش اگرچه مشكل

ردش آسان نبود

 

در حفره هاي تنهايي ما مي خواند

با نگاه سايه در نگاه

دهان سايه بر ديوار

 

در آن غروب دهان

دل به صوت و ساز سايه نمي داد

لب خواني نگاه

سعي داشت

                     چيزهايي بگويد

كه نفهميديم

 

گاهي در سكوت مان صدايي مي شنويم

با دهاني كه بريده مي آيد

از جزاير آلزايمر.