خوداين همه بازيچه ي رنگارنگ
تنها
به نيش و نوش اوسر خوش بود
شهر
كار به كار كسي نداشت
به مانكن ها سلام مي داد
ماهي هاي توي حوض
مجسمه ي بالدار ميدان
گاهي هم به خودش
در نيش و نوش دست و دهان
گاهي به دور دست ها مي گريخت
تا عكس خود در آفتاب بگريد
در آب بخندد
دست در گردن درختي بخوابد
چند روزي او را نديد
در خودش چندك زده بود
با شانه هاي برف
آفتابي كه شد شهر
پرده از پيكره اي انداخت
دست در گردن فرشته ي بالدار
چشمي به دور دست.
+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت
17:10 |
