بازخوانی شعری از سیلویا پلات
<لبه>
این زن کامل شده است
برتن بی جانش
لبخند توفیق نقش بسته است
از طومار شب جامه ی بلند ش
توهم تقدیر یو نانی جاری است
پا های برهنه ی او گویی می گویند:
تا اینجا آمده ایم،دیگر بس است
هر کودک مرده دور خود پیچیده است
ماری سپید
برلبه ی تُنگی کوچک از شیر
که اکنون خالی است
زن آن دو را به درون خود کشیده
همان گونه که گلبرگ ها در سیاهی شب بسته
می شوند
هنگامی که باغ تیره می شود
و عطر از گلوی ژرف و زیبای گل شب جاری می شود
ماه هیچ چیز برای غمگین شدن ندارد
از سر پوش استخوانی خود خیره نگاه می کند
به این چیز ها عا دت کرده است
و سیاهی هایش پُرسر و صدا دامن کشان می گذرد.
شعر لبه به احتما ل نزدیک به یقین آخرین شعر پلات است و ممکن است لحظاتی پیش از خود کشی اش
سروده باشد .این شعر از مصادیق بارز یکی شدن شاعر با خود است شاعر و شعر هر دو با رضایتی
اسطوره ای و واصل شدن به الهه ی شعر پایان می گیرند .مرگ شاعر به طور غریبی باز سازی می
شوداما این مرگ،مرگ همه ی شاعران است یعنی رسیدن به گم گشته ی درون وپا یان تناقض. شعر
رامی خوانیم:
این زن کامل شده است
بر تن بی جانش
لبخند توفیق نقش بسته است
از طومار شب جامه ی بلندش
توهم تقدیری یو نانی جاری است
پا های برهنه ی او گویی می گویند:
تا اینجا آمده ایم دیگر بس است.
کامل شدن در ادبیا ت عر فانی ما یعنی مهیا بودن برای وصل با معبود ،معبود گونه شدن ،چون قطره به دریا
پیوستن و هیچ شدن. اما در این جا زن با خود یکی می شود یعنی با اسطوره –الهه ی شعروانچه می ماند
فقط شعر است که خود زبان خود است و نشان جاودانگی .رضایت پس از مرگ با لبخند توفیق تصویر می
شود لبخندی که برای همیشه بر لبان این شعر می نشیند .شب جامه ی بلند ،جامه ای است از جنس شب
شب هستی که بر ماه –زن یا اسطوره-زن پوشیده شده است . الهی سفید یا الهی شعر که قدیمی ترین خدای
ارو پا ئیان است و مظهر عشق و تولد و مرگ و به هیئت ماه ظاهر می شود ودر اینجا با زن یکی می شود
"توهم تقدیر یو نانی "همان پا یان اسطوره ای است که بر انسان کامل <زن>مقدر شده است . انگار ،زن –
ماه در مرگ اسطوره ای خود جامه ای به بلندای شب پو شیده است و بر کالبد برهنه ی خود می نگرد ،به
پای برهنه که نشانه ی راه است و برهنه همچو آینه ای به زن می گوید رسیده ایم دیگر کافی است ،که رنج
راه را در پا ها ی برهنه می توان دید .
هر کودک مرده دور خود پیچیده است
ماری سپید
بر لب تُنگ کوچکی از شیر
که اکنون خالی است .
"کلئو پاترای شیکسپیر را در این تصویر می بینیم که با انداختن دو مار زهر آگین بر سینه ی خود ،خود
کشی می کند و مرگ را تکامل زندگی می داند " در این تصویر کو دکان جای مار را می گیرند زن نگران
آینده ی کو دکان است ،کودکانی که اندیشیدن به آینده ی آنان برای زن تلخ تر از زهر است در حالی که
شیرین ترین باز ماندگان او هستند اما در اینجا دو کودک ؛ مرده تصویر می شوند گویا میل اهریمنی
خود کشی همچو ما رانی مجسم می شود که کودکان را گزیده اند و هم با مکیدن سینه های مادر به
زندگی او پا یان داده اند .تُنگ های کوچک هم ،سینه های خالی مادر هستند .پس از مرگ و در نگاهی
دیگر دو کودک؛لب بر تُنگ های خالی تصویرمی شوند کودکانی که مثل مار های سینه ی کلئو پا ترا
باعث تکامل زندگی زن می شوند .
زن آن دو را به درون خود کشیده
همان گونه که گلبرگ ها در سیاهی شب بسته
می شوند
هنگامی که باغ تیره می شود
و عطر از گلوی ژرف و زیبای گل شب بو جاری می شود
زن همچوگل شب تصویر می شود در شبی که ممکن است شب هستی باشد یا شب زندگی زن .دلواپسی
برای بچه ها حتی در لحظه ی مرگ هم مشهود است . گلبرگ ها باید در این شب نمادین بسته شوند
اما گل-زن کو دکان را به درون خود می کشد :تصویری از کالبد مچاله ی زن که همچو گلی کو دکا ن
را به درون خود کشیده است . عطر از گلوی گل شب بو یا خود زن جاری می شود . این عطر همان
عطر جاودانگی پس از مرگ است که تا دور ها می پراکند.
ماه هیچ چیز برای غمگین شدن ندارد
از سر پوش استخوانی خود خیره نگاه می کند
به این چیز ها عادت کرده است .
و سیاهی هایش پُر سرو صدا دامن کشان می گذرند .
دیگر شاعر و الهه ی شعر یکی شده اند ماه کامل یا اسطوره- ماه با زن یکی می شود .سر پوش استخوانی
نشان از ماه کامل می دهد انگار زنی که کامل شد،به کالبد خود خیره شده است اما اسطوره – ماه که به
گفته ی رابرت گریوز به صورت ماه نو (تولد)،ماه نا تمام (عشق)و ماه تمام(مرگ) تجلی پیدا می کند ،چیزی
برای غمگین شدن ندارد چون صید شیفتگان کار اوست و عادت همیشه ی او .این است که سر خوش از این
شکار دامن کشان می گذرد .

