تا توباشی با پسرها بازی نکنی!
مادرت می گفت و
گریه می کردی
ویکی از پشت بوته ها
نشگون به نگاهش نشا می کرد
روز ها سهم می شدند
بهانه و بوسه وخوراکی...
از عروس بازی که می آمدم
پر بودم از عصای پدر بزرگ ،غبغب پدر
مادر پوشیده می خندید
و خواهرم
پهلو می گرفت در او
تر سِ شکلک و طعنه و تا وان
آخرین وعده که رفتی
هق هقم دو رگه شده بود
پشت جا پایی که هر گز بر نگشت
گاهی از کنارم زنی می گذرد
با چشمانی که به خا طرات دور می زند
سلامی از سکوت
سینه ها یی از دو قمری دست آموز
قرار ما...
اتفاق همیشه ی بی قراری!
+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
18:53 |
