خبرم آمد
تن پوش سفید تن کردم
بالا پوش سیاه
به تشییع خود می رفتم
سر صف را دشمنانم بسته بودند
به همسرم دلداری می دادند
دست به سر و روی فرزندانم می کشیدند
گاهی گریه هم می کردند
خنده ام گرفته بود
خودم را کنترل کردم
آخر خندیدن در تشییع جنازه خوب نیست
ضمن این که نمی خواستم ریسه ی تابوت را ببینند
روی دستانی می رفتم
که می بردند
هرچه سریع تربه خاکم بسپارند
می ترسیدند خلسه ای چند ساعته باشد
در اثر یک سکته ی شعری
واگشت مردگان شگون ندارد
دم صف با معشوقه های دوران زندگی ام می جنبید
بعضی ها خوشحال بودند
بعضی نگران
بعضی خاطرات به کنار دستی پز می دادند
رسیده بودیم
مرده ها را در بیا و ببر دیدم
چند تایی به استقبالم آمدند
کسی صندلی ها را جا به جا می کرد
کسی شمعی در دست می رفت
کسی پارچ آبی ...
دسته گلی...
تریبونی...
شب
شعر آخر زندگی را خواندم
یک پارچه گریه می کردند
دروغ زن سگ است
من هم گریه ام گرفته بود
آخر شب
هر کس به کپه ی مرگ خود می رفت
در حالی که راضی به نظر می رسید .
+ نوشته شده توسط جلیل قیصری در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت
11:13 |