كوهستان كه مرا زاييد
كودكي در ماه به دنيا آمد
با چشم هاي درشت
همشيره ام كه شد
مادرم دائم مرا از او مي دزديد
مي گفت
چشم هاي درشت
روايت باراني بلندي دارند
او را در مادرم مي ديدم
در قابله مي ديدم
و بعد ها
در ماه ترين دختر ده
پاييز كتاب ها كه رسيد
روايت راه آغاز شد
ميل عجيبي به ماه داشتم
به افسانه داشتم
هوا دائم باراني بود
به زادرود بر گشته ام
مادرم مرده
قابله مرده
مردم مرا نمي شناسند
كنار گور مادرم
محو طعنه هاي ماه مانده ام
خاك لالايي خود را
فراموش كرده است.
* ماميس= واژه ي مازندراني - پهلوي بنا به باور ها به معني ماه گرفتگي - ماه گرفته -خالكوب ماه -دچار ماخولياي ماه
بازخوانی شعر "مامیس" به زحمت جناب مهر جو را در نشانی ذیل بخوانید:
http://mehrpad.blogfa.com/post-44.aspx
* ( در بخش معرفی خود در صفحه فیس بوک نوشته ا م: زاده کوهستانم... و صد البته همانطور که اشاره شد در ترانه ها و باور های اسطوره ای البرزنشینان و البرزیان چنین است.)
و شعر بلافاصله در سطر - و سطرهای- بعدی گِرِه می زَنَدمان به باوری بومی. ماه که هم می تواند نمادی از خانواده باشد و هم یادآور بدنیا آمدن کودکی که بلند اقبال است و البته بگونه ای همزمان بازگو کننده این موضوع نیز که با تولد یافتن کودکی کوهستانی، کودکی نیز (از تبار ماه، ماهگون) در ماه متولد گردید که آنها را به هم همنام کرده اند... که البته بعدها در سطرهای پایینی نامش هم فاش می شود: افسانه و صد البته پس از پایان یافتن تحصیلات( پاییز کتاب) راوی- شاعر- از دلبستگی هایش نیز پرده بر می دارد و می گوید که به ماه (خانواده) و به آن ماه چهره، به آن افسانه علاقمند است. و باز یادآور گردم که افسانه هم می تواند در نگاهی دیگر با توجه به پیشینه شاعر و جنس شعر که در محیطِ زیستن شاعر جریان دارد یادآورِ افسانه نیما نیز باشد... و آن چشمان درشت که تمامن در شعر در گذر زمان حضوری پر رنگ و تعیین کننده دارد در شعر و این از ابتدا نماد تولد کودکی نحس و چشم سیاه را روایت می کند که حتی مادر از همشیره اش( خواهرش) نیز او را دور نگاه می دارد تا مبادا نحسی او خواهر را از خانواده بگیرد و بمیراند... تا انتها همه می میرند و باران و مامیسِ دلِ راوی که تا انتهای شعر در کنار گور مادر در حیرت طعنه های چشم سیاه بودن می بارد بلند بلند.
همه اینها در حضوری شاعرانه در رفت و برگشت بین گذشته و اکنون، آغاز و انجام، آسمان و زمین، جسم و روح، خلقت و مرگ، بی انتهایی راه سفر و... دست نیافتن بشر ( اینجا راوی) به این آخر لا آخر و چرخشی شاعرانه در فلسفه خلقت. شعر در لایه های دیگر خود به عدم شناخت بشر به خود و فراموشی که دچارش گشته نیز اشاره ای نمادین دارد در این بارانی که بلند بلند این لحظه می بارد در من.
با مهر و ارادت
کارن
نا باورانه پیام مهربار شما را خواندم. بنده نوازی کردید. من اهل چاپلوسی نیستم این دیدگاه را پیش از این در تارنگار آقای حکمتی نیز نوشتم . شما را شاعری ریشه دار و ژرف اندیش می دانم. و اگر قرار باشد در میان شاعران اکنون یکی را برگزینم تنها شمارا شایسته این فرنام می دانم. زیرا سروده های شما با همه تازگی ریشه در ژرفای فرهنگ بومی و ملی ما دارد. در میان شاعران امروز مازندران شاید هم ایران کسی چون شما این توانایی و نگاه ژرف را به نمادها- باورها و اسطوره های بومی ندارد. هماهنگی شگفت فرم و درون مایه و موسیقی طبیعی رها شده در رگهای شعر شما سروده ای استوار را در برابر خواننده می گذارد که به راستی شایسته ستایش است.
راستش من به سختی با شعر معاصر ارتباط برقرار می کنم و زبان بسیاری از مدعیان نامدار را در نمی یابم گاهی گمان می کنم که این از کج سلیقگی و شعر ناشناسی من است اما هنگامی که اینگونه سروده ها را می خوانم و از عمق جان لذت می برم در می یابم که چنین نیست . بیشتر سروده های معاصران ما سطحی و کم مایه است و مشکل پسندی من چندان بیهوده نیست.
پایدار باشید
سپاس کارن عزیز...
...و با آگاهی از نسبت ها و نسبیت هااین جمله ی شاملوی بزرگ دائم درذهنم مرور می شود که :مردم ما حافظه ی تاریخی ندارند.وچه بد تر از این که شاید مدرس تاریخ و دانشگاهی مازنی ما مثلن از خاندان( کارن) و سوخرا و ونداد هرمز و مازیار و خدمات و دلیری های ان نداند و...چه بد تر از این که بی اگاهی از گذشته چگونه می توانیم آینده ای روشن بنا کنیم و این است که تاریخ اندهبار ما هی تکرار می شود و...از حضور شما ارجمند و محبت های بی شائبه ی شما سپاسگزارم
شراره جمشید
سلام به شما بانوي اديب و ارجمند...
از حضور ارزشمندو تعريف موجز و نكته ياب و چند جانبه ي شما سپاسگزارم . بر قرار بمانيد .
تصویری کوچک ، از اندوهی که بزرگ است
باید پذیرفت مشاهده ی هر چیزی کار ِ آسانی ست ، اما استفاده از واژه ای که جایگزین مشاهده شود ، یا بهتر بگویم آن مشاهده را به تصویر بکشد کار آسانی نیست . و جناب قیصری بخوبی از عهده ی این مهم برآمده است .
یس تعارف این شعر روح دارد ،... روحی آسیب دیده .. و از شکل های مختلفی تشکیل شده که انگار هرکدام در قطره اشکی جا گرفته است ...
جمله ای در یادم هست که صادق هدایت می گوید : بوف کور رمانی تاریخی نیست بلکه حسب حال کسی است که صدای خود را از گلویش می شنود.. آیا شاعر این شعر صدای خود را از گلوی خودش نمی شنود ؟
برای این شعر و شاعرش ، کلاه از سر برمیدارم ، به رسم ِ احترام
سلام و سپاس جناب ابوترابی عزیز...
از حضور ارزشمند و نظر چکیده و پر محتوای شما سپاسگزارم و...بر قرار باشید و باشد که من و دیگر شاعران عزیز-بخصوص -جوان تر ها از نگاه ارزشمند شما بهره مند شوند
گاهی اقا جلیل همه مانند شمایند. می خواهند بروند ولی دلشان رضا نیست. ادبیات هم بخشی از زندگیست. صحنه ارائی زیباست منتظر تحولی که مطمئن هستم اتفاق می افتد. روستائی ساده. اشارات بدیع ودلنشین را دررفتن می توان جستجو کرد. دودلی هم تردید واژه هاست مگرنه اینکه خود صحنه ارائی زنده کردن و یادمان زندگی واقعیست. به قول نیما ی نام اور
از پس پنجاه و اندی زعمر
نعره بر می ایدم از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
باور بفرمایید واژه ها بعد از تحولات 1917انقلاب اکتبر بیشتر در خدمت صلح و ادبیات امد. منتظر امید واری های بهترم.
ازشهركِ وازيوار*تا فيروزكلا*كُجور
راه درازي نيست
ومن همان جليل هر روزه هستم
زابه راهِ كوچه و كيله و كاريز
سال هاست نديدم ات
ونمي دانم
كلاف ابروهايت
بر كدام حس نارس چنبره بسته ست
نان غَمِ كمي نيست!
آن روز ها گمان نمي كردم
اين دومار خانگي
هر روز از حس نورسم مي نوشند
ودر روياي رسيد نم
به خواب مي روند
حالا كه انگار شاعر شده ام
نگاهت را به عسل تشبيه نمي كنم
يا به شب و شراب و آهو
تاريخ را بايد دوباره نوشت
ضحاك چشم هايت اگر نبود
هر گز به دموكراسي واژه ها نمي رسيدم.
*محل سكونت فعلي
*زادرود كوهستاني
برج ايسناخار*
زنداني اين برج،
مي خواهم زنداني اين برج باقي بمانم
(چهار پنجره به جانب باد)
- كيست آنكه روبه شمال فرياد مي كشد ،اي محبوبم؟
-رودست،كه پر تلاطم در گذر است.
(اكنون ديگر سه پنجره به جانب باد)
كيست آنكه رو به سوي جنوب شيون سر داده است،اي محبوم؟
-هواست كه بي خواب پيش مي تازد.
(اكنون ديگردو پنجره به جانب باد)
-كيست آنكه رو به سوي مشرق آه مي كشد ،اي محبوبم؟
-تويي،كه جان باخته از راه مي رسي.
(وديگريك پنجره به جانب باد )
-كيست آنكه رو به جانب مغرب گريه سر داده است ،اي محبوبم ؟
-منم كه جان باخته بر سر مزار تو مي روم .
هيچ چيز،ديگر
مرا زنداني اين برج نگاه نمي دارد .
زنداني اين برج،
مي خواهم زنداني اين برج باقي بمانم
(چهار پنجره به جانب باد )
برج زنداني است مخوف كه زنداني را از آن اميد رهايي نيست كه جهان را چون بند بي اميد خود ايستا مي بيند :« مي خواهم زنداني اين برج باقي بمانم»در چنين وضعيتي وزش اميدي از درون نيست و طبيعي است كه باد بايد از چهار سو بوزد.
- كيست آنكه رو به سوي شمال فرياد مي كشد ،اي محبوبم ؟
- رودست ،كه پر تلاطم در گذر است .
(اكنون ديگر سه پنجره به جانب باد )
راوي از محبوب در خيال يا همان خود دروني اش از فرياد ِرو به شما ل مي پرسد و از تلاطم و گذر رود مي شنود ،رودي بيرون از چهار ديوار برج در جريان است (رود انساني ؟)و در نگاهي ديگر ،رودي كه از درون زنداني به جريان مي افتد ؛حال گويا روزنه ي اميدي گشوده شده است و باد ديگر از سه جانب مي وزد البته اين همه در روياي زنداني رخ مي دهد ،رويايي كه واقعي است و نمي شود در هيچ زنداني زنداني اش كرد
- كيست آنكه رو به سوي جنوب شيون سر داده است ،اي محبوبم؟
-هواست ،كه بي خواب پيش مي تازد
(اكنون ديگر دو پنجره به جانب باد )
پس از رود ،اين عنصر زايش حالا محبوب خيالي از وزش هوايي هستي بخش مي گويد كه شيون كشان و بي خواب پيش مي تازد .گويا اميدزنداني افزون تر شده است و حا لا دو پنجره در معرض تازيانه ي باد است .
- -كيست آنكه رو به سوي مشرق آه مي كشد ،اي محبوبم؟
-تويي،كه جان بخته از راه مي رسي
(و ديگر يك پنجره به جانب باد )
راوي –زنداني از سويه ي مشرقي برج (محل طلوع آفتاب )مي پرسد و از كسي كه به جانب مشرق آه مي كشد و محبوب در خيال از خود ِجان باخته ي راوي خبر مي دهد آيا اين جان باختگي همان مرگِ اميد وارانه ي زنداني است كه با خيالِ طلوع يعني اميد به آزادي خود و ديگران مي ميرد و اين جان باختن ،خود پيروزي در شكست است ؟حالا فقط يك پنجره به جانب باد است اما آيا جان باخته از راه رسيدن، براي زنداني نويد بخش است و مهم همان راه است كه بايد برود ؟
-كيست آنكه رو به جانب مغرب گريه سر داده است،اي محبوبم ؟
-منم كه جان باخته بر سر مزار تو مي روم
هيچ چيز، ديگر
مرا زنداني اين برج نگاه نمي دارد .
راوي –زنداني از كسي مي پرسد كه از جانب مغرب به سوي او مي آيد و گريه سر داده است محبوب خيالي يا محبوبه ي در خيال يا همان خود دروني زنداني مي گويد اين منم كه جان باخته بر سر مزار تو مي روم .ايجاست كه ديگر اميد به رهايي پر رنگ تر مي شود اما زنداني اين اميد رنگين را وقتي به دست مي آورد كه خبر از به هم رسيدن دو محبوب جان باخته مي شنود و خشنود وصال است حتي اگر اين وصال بر سر مزارش باشد اين است كه ديگر هيچ چيز او را بندي اين برج نگاه نمي دارد .افزون بر اين، اصالت اين شعر بيشتر به خاطر ظرفيت هاي ساختار شكنانه (بُن فكنانه ي )آن است و وجوهي كه نگاه ها ي گونه گون مي طلبد يعني اين كه اگر باد را به معناي مثبت يا متعادل تر ِآن و رابط زنداني و بيرون از زندان در نظر بگيريم مي بينيم راوي –زنداني با هر خبر حزن آلود و نا خوشايند كه از محبوب خيالي يا در خيال مي شنود ،يكي از دريچه ها ي برج بسته مي شود و در نهايت تمام دريچه ها (اميد )كه بسته مي شوند ديگر هيچ چيز نمي تواند زنداني را در برج نگاه دارد چرا كه در نگاهي ،نا خوشايندي اتفاقات ِخارج از چهار ديوار برج او را به خود مي طلبد تا شايد بتواند تأثيري در روند نا به هنجار زندگي بيرون داشته باشد و در نگاهي ديگر ،وقتي كه قرار است محبوب در خيال ،جان باخته بر سر مزارش برسد ديگر حضور جسمي و روحي او در زندان محملي ندارد و خوشحال و مصمم است ملاقات با محبوب داشته باشد حتي بر سر مزار و اين است كه ديگر هيچ چيز او را زنداني اين برج نگاه نمي دارد .
* شعر از کتاب رافائل آلبرتی شاعر دریا،مردم و آزادی ترجمه ی رامین مولایی-نازنین میر صادقی
